و همانا شما آدميان را بيافريديم و آنگاه كه بدين صورت كامل آراستيم
فرشتگان را به سجده آدم مامور كرديم همه سجده كردند
جز شيطان كه از جمله سجده كنندگان نبود(۱)
ادامه مطلب
و همانا شما آدميان را بيافريديم و آنگاه كه بدين صورت كامل آراستيم
فرشتگان را به سجده آدم مامور كرديم همه سجده كردند
جز شيطان كه از جمله سجده كنندگان نبود(۱)
ای بس که هزار پشت تا شد، افتاد
در بستر بادها رها شد، افتاد
مغرور نشو که زیر چتر پاییز
هر برگ که حس کرد طلا شد افتاد
نگذار دهان سنگ ها باز شود
با دست تو قفل ننگ ها باز شود
آهوی خیابانی من! پلک نزن
شاید قفس پلنگ ها باز شود
تا این که به آشیانه ات سر بزنم
می خواسته ای به سیم آخر بزنم
من دوره ی پرواز ندیده ام، اما
گاهی بلدم که خوب پرپر بزنم
اصلاً تو به من نمی رسی تا هرگز
آن گونه که من با تو ، تو اما هرگز
با این که به هم نمی رسند عقربه ها
خالی نکنند پشت هم را هرگز
چون اسلحه ی به حالت شلیکم
لطفی بکن...
من ...
خدا یا
به دستانم قدرت، به قلبم گرمی و به نگاهم محبت بیاموز
بیاموز که چگونه تسبیح بگویم این همه پاکی و زیبایی را
به من بیاموز که چگونه بگیرم دستی نیازمند در انتظار یاری را
به من بیاموز که در برابر دنیای از سختی ها تکیه گاهی به استواری کوه دارم
و به من بیاموز که...
فراموش نکنم که چه هستم ، از کجا آمده ام و به کجا می روم.
قضاوت در مورد آدمها سخته!
نمی شه از ظاهر یه آدم قضاوت کرد که... .
وقتی که با آدم های مختلف و زیادی برخورد می کنی ،بعد یه مدت می فهمی که آره ، نباید زیادی خوش بین باشی.
بدبین؟
نه!
باید بی تفاوت باشی .
من شکست نمی خورم.
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست، او جانشین همه ی نداشتن هاست.
نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان،
هول و کینه بر سرم ببارد،تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی .
ای پناهگاه ابدی!
تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.
در دامن داغ زمین پدر
بابیل آهن پاره خود کار میکرد
پا به اسبار زد ودلش اندوهبار
که ای یکتا خدای بی نیازم
پینه های دست وپای من چرا می نالد از قسمت ؟
قسمت چنین بوده است مرا
که غرق گرد وخاک وحسرت وغربت
میان دشت وصحرا جان سپارم!
سهم من از زندگی این است
وشب پا بر رکاب بیل خود دارم روز
زن ام همپاله من در حصار سرد وتاریکیست
آخر هیچکس در دیار ما
سخن از خود نمی گوید
همه راضی به سرنوشت گشته و آهسته میمیرند!
کسی گرد از رخی راهم به تصمیمی نمی شوید
پدر می گفت:
کسی را، حق پرسش نیست
چرا؟
کی؟
یا کجا آخر؟
مگر مردگان مومیایی گشته ای هستیم ؟
مگر صحرا نوردی را بخون سرخ ما تزریق کرده اند؟
چراجمعی به عیش ونوش مشغول
ومابا زادگان خسته خود
فصل تابستان وپاییز و زمستان
گرم تلخیها !
چرا؟
آخرچرا چنین؟
اگر که سرنوشت ما چنین بوده است
چرا دیگر خلل درآفرینش نیست ؟
نه! کسی بر چهره ای رنگی نمی پاشد
کسی پیشانی کس را
به خط سرنوشتی حک نمی سازد!
پدر می گفت:
کرکسها - همانها یی که خود را
بر فراز لاشه عمر ضعیفان سیر می سازند
چنین کردند و می خواهند
کجا هستی میان ما به قسمت شد ؟
کجا سهم ضعیفان را
رخ زرد و ترک در دست وپا کردند ؟
پدر می گفت : فرزندم!
زبان سرخ ما شاید سری سبز دهد بر باد
پسر جانم چنین گویم
دگر هر چه بادا باد
من این راهی که اجدادم بدان رفتند
چشم و گوش بسته رفتم شاد
اما تو بکش از عمق فریاد
و زنجیر اسارتهای تلخ زندگانی را
که ناحق پیکداران و اوباشان ترا شیدند
وما ها را بر آن زنجیر وهم آمیز بر بستند
و برای:
هدیه به رخسار غمگینان تلاشی کن
من اینک:
رفته در راهی به پایانم
که برگشتی برایم نیستم
ولی تو
کوله بار زندگی بر دوش
نفسها گرم
دلی جوشان و شوق آ میز
نیروی جوانی در تنی نو پا
"اراده" نقطه امیدواریهاست
پشت پا باید زدن بر هر چه نادانیست
برای تو حنای واژه قسمت
دگر رنگی نخواهد داشت
تو با داروی تصمیم و اراده
می توانی درد زندان اسارت را
کنی درمان!
مرا غیر از رکاب بیل و شخم و کوه
دیگر همنوایی نیست
تنم فرسوده
دوران لطیف جوانی پشت سر مانده
پدر می گفت : فرزندم
تو ای تنهای دلبندم
من این رشته از دستت ستانم باز
تا تو با شمشیر بران جوانی
دیو بخت و شانس و قسمت را
سر نگون سازی!
تو زخم نا توانستن نه با مرهم
که با تصمیم و نیروی جوانی
التیامش بخش
پدر میگفت و من
با اضطراب خویش
با خاطری لبریز از تشویش
سر پا گوش می کردم
پدر بود و حدیث عنکبوتیها
پدر بود و کتابی از اسارتها
که با شوقی چنان لبریز
به فرزند خویش حکایت داشت
حکایت از سر گذشت تلخ عمر خویش
که حاصل داغ حسرت بود و ایکاش
ومن از گفتگو های پدر باری گران بستم
برای انتخابی سخت شورانگیز
که باید رفت
که باید رفت
جای پای رهروی پیداست
ـ کیست این گم کرده ره،وین راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر،زین ره ،چه می جوید؟
از این صحرا مگر،راهی به شهر آرزویی هست؟
ـ به شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهی،خدایش دست و رو شسته است
به شهری بر کرانه پاک هستی که از آن سر
به دریای عدم،جاوید پیوسته است
به شهری کز همان لحظه ی ازل،بر دامن مهتاب پاکی و وفا وعشق
آرام بغنوده است
به شهری کش پلیدی های انسان،این پلید افسانه ی گیتی
سرانگشت خیال از چهره ی زیبایش بزدوده است
کجا؟ای رهنورد راه گم کرده ـ بیا برگرد!
در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان،کسی را آشنایی نیست!
بیا،برگرد،آخر،ای غریب راه!
کز این جا ره به جایی نیست.
نمی بینی که آن جا
ـ در پناه تک درختی خشک
ز ره مانده غریبی،رهنوردی بینوا،مرده است
و در چشمان سردش
ـ در نگاه گنگ و حیرانش
هزاران غنچه ی امید پژمرده است؟
نمی بینی که از حسرت«کمند صید بهرام اش افکنده است»؟
و با دستی که در دست اجل بوده است
ـ بر آن تک درخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود،کنده است:
که من پیمودم این صحرا،نه بهرام است و نه گورش.
کجا ای رهنورد راه گم کرده
بیا،برگرد،
در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان، کسی را آشنایی نیست.
بیا،برگرد آخر،ای غریب راه!
کز این جا ره به جایی نیست!
«دکترعلی شریعتی»
سپيده خواهد آمد
ياس نرگس خواهد آمد
گر تکاني بدهيم بر دلمان
مهدي صاحب زمان، خواهد آمد
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!