| سحر بلبل حكايت با صبا كرد |
كه عشق روى گل با ما چه ها كرد |
| از آن رنگ رخم خون در دل افتاد(103) |
وز آن گلشن به خارم مبتلا كرد |
| غلام همت آن نازنينم |
كه كار خير بى روى و ريا كرد |
| خوشش باد آن نسيم صبحگاهى |
كه درد شب نشينان را دوا كرد |
| نقاب گل كشيد و زلف سنبل |
گره بند قباى غنچه وا كرد |
| به هر سو بلبل عاشق در افغان |
تنعم از ميان باد صبا كرد(104) |
| من از بيگانگان هرگز ننالم |
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد |
| گر از سلطان طمع كردم خطا بود |
ور از دلبر وفا جستم جفا كرد |
| وفا از خواجگان شهر با من |
كمال دولت و دين بوالوفا كرد |
| بشارت بر به كوى مى فروشان |
| كه حافظ توبه از زهد ريا كرد |
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 23:58  توسط فراق
|
"آدما عوض میشن. به تدریج خراب می شن، نمی دونم شاید اینم شوه شیطان است که این طوری به انحراف می کشونه."
خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه کمکمون کنه که اونطور نباشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:5  توسط فراق
|
خیز ای به ساحل نشسته تا تن به طوفان سپاریم
از آستین دست همت با شور ایمان بر آریم
بر این زمین عطشناک چو ابر رحمت بباریم
برخیز در باغ و بستان بذری نهالی بکاریم
برخیز برخیز هنگام کار است چشم مه و مهر در انتظار است
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:35  توسط فراق
|
اول می زنن تو ذوقمون بعدش میگن چرا آپ نمی کنی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 0:43  توسط فراق
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:46  توسط فراق
|
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:47  توسط فراق
|
مدیریت وبلاگ با مدیر قبلیش؟

+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 17:39  توسط فراق
|
خب . . . ! یعنی خالی بمونه ؟بروز نکنم؟
فکر کردم باز اینجوری یه مطلبی داره... .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 17:34  توسط فراق
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 18:23  توسط فراق
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:14  توسط فراق
|